تبليغاتX
خزون سبز
خسته و تنها

آدمک آخر دنیاست ، بخند

 

آدمک مرگ همین جاست ، بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

 

دستخطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست ، بخند

 

فکر کن درد تو ارزشمند است

 

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

 

صبح فردا به شبت نیست که نیست

 

تازه انگار که فرداست ، بخند

 

راستی آنچه به یادت دادیم

 

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

 

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

 

به خدا آخر دنیاست ، بخند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:2  توسط مازی | 

دختری از پسری پرسیدآیااونو قشنگ می دونه؟پسر جواب داد نه. پرسید آیا دلش می خواد تا ابد با اون بمونه ؟ گفت نه. سپس پرسید اگر ترکش کنه گریه می کنه؟ و بار دیگر تکرار کرد نه. دختر خیلی ناراحت شد . وقتی خواست بره در حالی که اشک داشت از چشمهایش جاری می شد پسر بازوهایش را گرفت و گفت تو قشنگ نیستس بلکه زیبایی من نمی خواهم تا ابد با تو باشم من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو بری من گریه نمیکنم بلکه من میمیرم .  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 9:38  توسط مازی | 
اگر عالم رود یادم تو از یادم نخواهی رفت

 

به شرط آنکه گهگاهی تو هم یادی کنی از ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 16:2  توسط مازی | 
فراموش نکن:یکی از این روزها هیچ یک از این روزها نیست امروز روزی است که باید کاری بزرگُ آغاز کنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 15:43  توسط مازی | 

 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید 

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

چشم آبی تر از آینه گرفتارم کرد

بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید 

آخرین حرف من این است زمینی نشوید

ولی از حال زمین بی خبرم نگذارید

 

کاش الآن سلمان و احسان و وحید در کنارمون بودن و میدیدن که چقدر جاشون بین ما خالیه

 

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 13:45  توسط مازی | 
قول بده باز میگردی اما هرگز این کار را نکن

                                   من خو کرده م به این همه انتظار

                                                                   من خو کرده م به این همه پرسه زدن

                                                                                                         در اسکله و ایستگاه

اگر باز گردی من چشم به راه چه کسی باید بمانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 13:36  توسط مازی | 

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی

صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشمUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

من از آن روزی که دلدارم رفت

به غم و شادی این بیخبران می خندمUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

خداحافظ برای تو رهایی داشت

                                      برای من غم تلخ جدایی داشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:53  توسط مازی | 

وابستگي چه زود اتفاق مي افتد

قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي

اين دلتنگي را بگير از من

هنوز تولد نيافته ام

من خوب بودن را در فاصله يافتم  !!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:51  توسط مازی | 
 

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند.

من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم

 من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،

از گريزان بودن ياران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم.

از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.

از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم               

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:49  توسط مازی | 
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم

               و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،

 در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !

 امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری

                                                  تو می آیی !

  تو می آیی بهانه من ،

  و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،

                                          جوانه می زند ،

  لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،

                    تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ،

  تمام لحظه های بی تو بودن را ،

                   تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،

  شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،

                    به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !

  تو می آیی بهانه من ،

                                    تو می آیی ،

  و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و

                          تنها به شوق تو ،

   سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 12:47  توسط مازی | 

جرم من چی بود

              امروز پر گناه بی گناهم

برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون که از من ساختی بار دگر مجنون

نمیدانم که در تاج زرکلاهت جای خواهم داشت و یا زیر پاهای تو بی رحمانه خواهم مرد نمیدانم که بعد از روزهای گرم و شیرین که بعد از روزهای سخت و دشوار در آغوش تو جانم را فرا گیرد و یا این آرزو در نطفه میمرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 10:15  توسط مازی | 

نمیدونم چرا نخواست اینو بفهمه

کاشکی میفهمید علت کارمو الان فقط محمد علت دوستیمو میدونه کاشکی اونم میفهمید که فکر نکنه که من آدم نامردیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 9:32  توسط مازی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نویسنده وبلاگ دلش شکسته , خیلی خسته و تنهاست

نوشته های پیشین
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
کاش اونم دلیل کارام رو میدونست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM